صــــــدای احســـــاس من

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

آخ دندونم :(
نویسنده : حــ ـمـــ ــــی - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱
 

بعد از سه ماه هر روز قرص ژلوفن خوردن امروز بالاخره رفتم دندون پزشکی برای عصب کشی!

و دکتر کلی بهم تیکه انداخت و کلی مسخره ام کرد که مگه دهات زندگی می کنی گذاشتی این اینجوری شه و...

یه عصب کشی چهار کانال ِ مهمون ِ آقای دکتر شدم که یکیش و انجام داد و بقیه اش هم چون دندونم خونریزی کرد گذاشت برای جلسه بعد!

با اینکه هنوز سری روی صورتم و گونه ام و لبم مونده ولی داره دردش شروع میشه و می ترسم این ژلوفن دیگه تاثیر نداشته باشه :(

سه تا آمپول بی حسی زد برام! دو تا توی لپ و لثه و یکی هم توی دندونم !!!

اون موقع درد نداشتم ولی اون لحظه که از دندونم عکس گرفت تو مونیتور که ببینم اعتراف می کنم که پشیمون شدم و ترسیدم چون دیدم همه رو تراشیده و لثم داره خون میاد:(

یکی دیگه از اون برنامه هاییکه گفتم رو امروز انجام دادم!

رفتم طب ِ سوزنی!!!!

خاله ام مدتهاست که میره و راضیه!! منم که کلن همه چیزم بهم ریخته است هورمون ها معده و روده و....

بالاخره تصمیم گرفتم امروز رفتم و اتجامش دادم!

حالا باید پنجشنبه برای جلسه دوم برم! امیدوارم که توی 10 جلسه به اون چیزهایی که می خوام برسم!

دیگه مونده کلاس ِ ورزش که باید یکی پیدا کنم هم پام بیاد :( البته اگر کسی هم پیدا نشه باید برم چون برام اهمیت داره و دکتر طب سوزنی هم بهم گفت حتما باید ورزش کنی!!!!

وااای دندونم درد می کنه نمی تونم دندونامو روی هم بذارم :(


 
 
تو همون رویامی...
نویسنده : حــ ـمـــ ــــی - ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

دیروز با مامانم رفته بودم تجریش مانتو بخرم!

یه مانتو مامانم خرید یه مانتو ام من خودم خریدم تازه یدونه هم خوشم اومد که نداشت سایز ِ من گفت شنبه میاریم! اگر دروغ نگفته باشه!

من نمی دونم واقعا چرا بعضی از خانومها با شوهراشون میان اینجور خریدا!!!

جدا از اینکه جلوی در ِ پروِ مانتو ها پر بود از آقا و راحت نبود آدم نمی تونست راحت در رو باز کنه و اینکه هر طرف بین رِگالها می چرخیدی به یه آقا برخورد می کرد:| آقایون و بچه هایی که همراهشون بود خسته شده بود!

یه پسر بچه تو اون گرما خسته و کلافه شده بود داشت اشکش در میومد بقیه آقایونم اگر راه داشت گریه می کردن!

من خودم دوست ندارم هیچوقت خریدهای انقدر زنونه رو با شوهرم برم! اونم خرید مانتو! بعد شوهر ِ بی چاره ام بیرون مغازه یا چلوی پرو یه لنگه پا وایسه هی خانومای دیگه رو نیگا کنه که شاید من بخوام مثلا پنج تا مانتو امتحان کنم!

تو خانواده خودمم مامانم هیچوقت اینجور خرید ها رو با بابام نمیره! شاید برای همین به چشم من یه کار ِ عجیبیه!!! :دی

هر چی می خواستم بخرم و مامانم نمیذاشت بهش می گفتم من که دانشگاهم اینجاست  شنبه خودم میام میخرم :دی

انقدر از اومدن این هفته جدید خوشحالم!

به خاطر برنامه های جدیدی که برای زندگیم دارم:دی

*وااااای خدا باید برم یه دندونم و عصب کشی کنم :( درد داره آیا :((؟؟؟؟


 
 
هممم........
نویسنده : حــ ـمـــ ــــی - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
 

از صبح که چشمهام باز می کنم کلی حرف برای پستهای جدید میاد تو مغزم! ولی همش فکر می کنم هیچکدومش برای وب جداب نیست!

از تصمیمات ِ جدیدی که برای زندگی روزمره ام گرفتم تا گیر دادن ی داداشم به اینکه براش بریم خواستگاری و دختری که هنوز نیومده ازش اصلا خوشم نمیاد!

جون هنوز نیومده کلی اخلاق ِ برادرم و عوض کرده و خیلی عادت های زشت و بد گرفته!

توی خونه جدید هنوز بعد از تقریبا نزدیک به یک ماه من هنوز در به درم چون تخت و وسایل ِ چوبیم و انداختم دور و هنوز وقت نشده بریم سفارش تخت و میز توالت جدید بدیم و وسایلم و خودم بین اتاق مامانم و سالن و ... در به در ِ!!!!

هوا کلی گرم شده  هنوز کولرمون و درست نکردیم و من همش از گرما ولو ـَم و حو صله هیچ کاری رو ندارم!

داریم به امتحانا و تحویل پروژه ها هم نزدیک میشیم و من هی دلشوره می گیره!

کلی غر هم دارم تو دلم که نزدن بهتون :)


 
 
← صفحه بعد